Navigation


RSS



۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ, النا,

دختر گلم کنارتم و بزرگ شدنت رو متوجه نمی شم

دیروز یکی از لباس هات رو بعد از 1 هفته تنت کردم

زانوهات تو لباس باز نمی شد و با سختی آستینهات رو تنت کردم

ولی زود درش آوردم از تنت که اذییت نشی

دخترم از این می ترسم که یک روز یک خانم بشی و من بدون اینکه متوجه بشم رفتارم با تو همچنان مثل قبل کودکانه باشه و از مسائلی که ممکن واست پیش بیاد غافل بمونم

ولی تمام سعیم رو می کنم که اینطور نشه

کوچیک شدن لباست درس خوبی رو به من یاد داد که هر دفعه بر می گردم و نگاهت می کنم تو بزرگ تر از قبل شدی گلم و باید در رفتارم با تو بیشتر بی اندیشم 

 

 


۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ, النا,

 

خدای من امروز چه روز قشنگی بود.2/10/2011

 

 کریستی من وقتی می خوابیدی بار ها و بارها دیده بودم که لبخند می زنی

می دونستم اینها طبیعی هستند و لبخند حقیقی نیستند

ولی امروز تو بغل پدربزرگت  بودی و خیره شده بودی تو چشماش که داشت باهات صحبت می کرد.

یکدفعه دیدم برای اولین بار شروع کردی به خندیدن

نمی تونم توصیف کنم که چقدر لحظه ی زیبایی بود. انگار قند تو دلم آب کردن.

همون لحظه برگشتم ساعت رو نگاه کردم. ساعت 4رو 4 دقیقه ب.ظ بود. دختر گلم با اولین خندت 16 روز و 14 ساعت و 20 دقیقه داشتی. ای کاش اون لحظه دوربین روشن بود و صورت و اون صدای زیبای خندت رو هم ثبت می کردم.

ای کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش



۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ, النا,

 

12 روزت بود گلم

انگار دیگه طاقتت تموم شده بودومی خواستی صحبت کنی. هممون نشسته بودیم وبه شما نگاه می کردیم و بهت تمرین آقو گفتن می دادیم و شما هم هی دهنت رو مثل ما بازو بسته می کردی.

یک دفعه گفتی (آ آ آ آ)   (قـــــو)

باورمون نمی شد. خیلی لحظه ی زیبایی بود دخترم.

 

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکـــــــــــــــــــــــــرت کـــــــــــــــــــــــــــــه ایــــــــــــــــــــــــــــــن نعمـــــــــــــــــــــت بـــــــــــــــــــــــــــــــا ارزش رو بــــــــــــــــــــــــــــه مـــــــــــــــــــــــــــــا اعطــــــــــــــــــــــــــا کــــــــــــــــــــــــردی.

 

 


۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ, النا,

 

14سپتامبر 2011 با تاریخ پریدم 11 روز و با تاریخ سونو 1 روز از وقت تعین شده واسه زایمان گذشته بود باید هر روز می رفتم برای چکاپ قلب نی نی. دیگه همگی خسته شده بودیم از انتظار .دهانه رحمم فقط 1 سانت باز شده بود. و این خیلی کم بود. ساعت 8 صبح رفتم و همه چیز خوب بود. ولی دستگاه هیچ انقباضی رو نشون نمی داد. اون شب من و شوهرم طبق عادت هر شبم رفتیم بیرون یه گشتی بزنیم که یه درد عجیبی در ناحیه ی واژن حس کردم. انگار نی نی داشت خودش رو  فشار می داد پایین. خیلی بد بود و هر دفعه که این کار رو می کرد من دادم می رفت هوا حدود ساعت 11 شب بود که دیگه تحملم تموم شد به شوهرم گفتم با دکتر تماس بگیره دکتر خودم نبود ولی تو همون بیمارستان کار میکرد و می شه گفت از دوستان یا آشنایان شوهرم بود. آقای شوهر باهاش تماس گرفت و براش توضیح داد که دردم چه مدلیه. گفت چیز خاصی نیست و فردا برم پیشش که معاینم کنه من صبح روز بعد باز رفتم برای چکاپ قلب نی نی که دکتر نگاه کرد و گفت دستگاه 4 انقباض منظم رو در 1ساعت و نیم نشون می ده و ممکنه تا شدید شدنشون 1 یا 2 روز طول بکشه و اگه نشد تا 2 روز بعد القای زایمان انجام خواهد داد. من خوشحال شدم و دیگه پیش دکتری که شب گذشته شوهرم باهاش صحبت کرده بود نرفتم و مستفیم رفتم خونه. و از شدت هیجانم وقتی می خواستم ماشین رو بذارم تو پارکینگ بغل ماشین رو مالیدم به ستون و کمی رنگش رفتنیشخند  ساعت 3و نیم بود و تنها بودم و داشتم با دوستای نی نی سایتیم صحبت می کردم که شوهرم تماس گرفت و گفت دکتر میکاییل (همون دکتری که دیشب باهاش صحبت کرده بود) ازش خاصته که من برم پیشش!!!!! من فکر کردم پرونده ی من رو مطالعه کرده و نوار قلب نی نی رو دیده و چیزه خاصی توجهش رو جلب کرده که این قدر با عجله ازم خاصته برم بیمارستان. وقتی رسیدم جلوی در آسانسور منتظرم وایستاده بود و من رو راهنمایی کرد به اتاقش و ازم خواست که واسه معاینه آماده بشم. حتی تصورشم نمی کردم بدون اینکه بهم بگه کیسه آبم رو سوراخ کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!! کلافه

می خواستم داااااااااااااااااااااااد بزنم از عصبانیت. بلند بلند گریه می کردم. از دست شوهرم عصبانی بودم. چون فکر می کردم اون هم می دونسته و به من چیزی نگفته. آماده بودم وقتی باهاش صحبت کنم عصبانیتم رو سرش خالی کنم. و این کار رو کردم و بعدا کلی ناراحت و پشیمون شدم از رفتارم. بگذریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.... تو این وضعیت حالا تلفن من هی زنگ می خورد. نگاه کردم مادر آقای شوهر بود. جواب تلفن رو ندادم و قطع کردم. من نمی خواستم کسی تو بیمارستان به جز شوهرم کنارم باشه. و به همه گفته بودم که بهشون نمی گم کی دردم میگیره تا نخوان بیان بیمارستان و همه خانواده از این بابت از دست من شاکی بودند. برای همین دایما با تلفن کنترلم می کردن  حدود ساعت 4رو نیم بود که آمپول فشار رو ریختن تو سرمم. بعد از 5 دقیقه دردام شروع شد. از اولش اشکم در اومد. چون از اول شدید بودن و نزدیک به هم. هر 5 دقیقه می گرفت و بعد از 10 ثانیه ول می کرد. شوهرم اومد و سرمی که از بانک خون بهمون دادن تا جفت و بند ناف نی نی رو توش بگذارند آورد و به پرستار داد. دیگه ساعت 5  شده بود و انقدر دردم شدید بود که پرستارا فکر کردن وقت زایمان رسیده و اومدن واسه معاینه. دیدن تازه 1ونیم سانت شده و دردای من هر 3 دقیقه 20 ثانیه طول می کشه. سرم رو قطع کردن. ولی دردام همینطور شدیدتر میشد همچنان دردام ادامه داشت. شوهرم برای کمک به من پشتم رو ماساژ می داد. ولی اصلا بلد نبود و درد من بیشتر می شد. پرستار اومد دید که  اشتباه داره انجام می ده و ازش خواست که بذاره اون ادامه بده. واقعا ماساژ پرستار خیلی کمکم کرد. تنفس های تکنیکی هم همینطور. تا ساعت 7 دیدن هنوز دهانه رحمم 2 سانت باز شده و دردای من غیر قابل تحمل هستند. دیگه شده بودند هر 2 دقیقه. یه آمپول مسکن زدن واسم که دردام رو کمی شیرین کرد و مثل اول خوردم نمی کردن. ساعت 9 دهانه رحمم شده بود 2 سانت و نیم. گفتن باید سزارین بشم. وای انگار دنیا رو سرم خراب شد.گفتم نه. اگه بچم سالمه و می تونه تحمل کنه من امضا نمی کنم واسه سزازین. گفتن باشه صبر می کنیم. ساعت 11 دیگه داشتم میمردم از درد. دکتر اومد واسه معاینه. این بار دریغ از نیم سانت پیش رفت. خیلی دلم می خواست بگه داره همه چیز واسه طبیعی خوب پیش می ره. ولی نگفت. ازشون خواستم یه مسکن دیگه هم بزنن و باز هم صبر کنیم. گفتن دکتر باید اجازه بده. پرسیدن و دکتر هم اجازه داد. ولی این دفعه آمپول هیچ اثری نکرد و هر لحظه که می گذشت واسم غیر قابل تحمل تر می شد. دیگه فاصله دردا هر 40 ثانیه بود. صدام تو کل بیمارستان پیچیده بود. تلفنم هی زنگ می خورد. شوهرم جواب می داد. خانوادم بودن. خواهرم هم بدون این که من بفهمم پشت در اتاقی که بستری بودم وایستاده بوده و کلی گریه کرده بوده. شوهرم داشت داد میزد که حالش خوب نیست. رضایتنامه رو بدید من امضا کنم و پرستارا گفتن نمی شه باید خودش امضا کنه و بالاخره ساعت 1 صبح رضایت دادم که سزارین کنم دردام وحشتناک بود هر 20 ثانیه می گرفت. با هر زوری بود تونستم امضا کنم و با سختی سوالات دکتر بیهوشی رو جواب دادم. نمیشد بیهوشی موضعی انجام بدم. کار دیگه از این حرفا گذشته بود و من ساعت 1ونیم بیهوش شدم و 16 سپتامبر 2011 ساعت 1و45 دقیقه صبح به دنیا اومدی گلم با وزن 3 کیلو و 110 گرم و قد 50 سانتی متر و چشمای آبی. قربون اون چشات بشم که اینقدر زیبا هستند. الان که می نویسم 14 روزت شده.دخترم این همه ساعت درد کشیدم ولی دردش به سختی سزارین نبود.از خدا می خوام این سختی رو نصیب دشمن منم هم نکنه. از همه سخت تر این بود که نمی تونستم ازت مواظبت کنم و چند شب رو با پرستارها گذروندی گلم

واقعا عذاب بزرگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

ولی الان خوشحالم که تو گلم رو کنارم دارم

همیشه سلامت باشی کریستی گلم

گل من, چشم دلم از تو روشـــنقلبقلبقلب

 

 

 

دختر گلم در اتاق عملچند ساعت پس از تولدچند ساعت پس از تولد


منوي اصلي


آخرين مطالب


آرشيو موضوعي


دوستان


آرشيو مطالب


لينک هاي مفيد


ساير صفحات


آمار سايت


امکانات جانبي