Navigation


RSS



۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ, النا,

دختر نازنینم دیروز اولین واکسنت رو زدی

من نتونستم بمونم و نگاه کنم که چطور درد می کشی

رفتم بیرون, بابایی و مادر بزرگت موندن تو

ولی بازم صدات رو شنیدم و دلم ضعف رفت اون لحظه که وسط گریه صدات بند اومد

دستو پاهام به لرزش افتاده بودن

از خداوند خواستم که هرگز رنگ و بوی درد واقعی رو در آیندت وبزرگسالیت بهت نشون نده که 100ها برابر از این درد سخت ترند و این تنها چیزی بود که اون لحظه از ذهنم عبور کرد

انشاالله


۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ, النا,

دخترکم 56 روزت بود بردمت آتلیه ازت یه عالمه عکس گرفتم

مثل فرشتـــــــــــــــــــــــــــه هــــــــــــــــــــــــــــــــا

امروز عکسات رو گرفتم

و ار طریق اینترنت همه ی عکسات رو تو ایران از من گرفتن

وای که چقدر نازی گلم

امیدوارم سیرتت هم در آینده مانند صورتت زیبا باشه گلم


۱۳٩٠/۸/٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ, النا,

چند تا عکس دیگه

ادامه مطلب


منوي اصلي


آخرين مطالب


آرشيو موضوعي


دوستان


آرشيو مطالب


لينک هاي مفيد


ساير صفحات


آمار سايت


امکانات جانبي