Navigation


RSS



۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ, النا,

دخترکم بازم سلام به روی ماهت

الان دقیقا 1 هفتس برگشتیم خونموم ناراحت

و من میخوام تا واست خاطره ی ایران رفتنمون رو بنویسم

چون واسه تو فقط همین میمونه

این عکس ها و نوشته ها و خودت چیزی در ذهنت نخواهی داشت

تو اولین سفر گردشیت با هوا پیما رو در 6 ماه و 4 روزگی رفتی

خیلی خوش گذشت عزیزم

هرچند تو یکم تو فرودگاه اذیت شدی

چون با پرواز مستقیم نرفتیم و تو فرودگاه دبی موقع رفتن حدود 6 ساعت در نیمه شب معطل شدیم و 1 ساعت مونده بود به پرواز به ایران متوجه شدیم که فرودگاه هتل داشتهعصبانی

ولی دیگه دیر شده بودگریه باید می رفتیم به گیت برای سوار شدن به هواپیماخمیازه

وای که چه استقبال گرمی ازمون شد تو فرودگاه ایرانهورا

همه اومده بودنعینک

باباییت که تاحالا یه همچین استقبال گرمی ندیده بود از تعجب خوشکش زده بود تعجبو هنوز هم از اون روز با تعجب صحبت می کنههیپنوتیزم

تو رو هم که رو دست می بردنت گلمنیشخند

هر 3 تامون به خاطر هوای آلوده فکر کنم که تو تهران هست گلو درد گرفتیم که خونی هم بود ولی 3 روزه رد کرد خوشبختانه و خوب شدیملبخند

خلاصه تو تهران تو هتل اسپیناس چترمون رو باز کردیمچشمک

تو هتل هم کلی ماجرا داشتیم که همشو بگم خیلی زیاده

ولی صبح که بیدار شدیم بریم واسه صبحانه که تا ساعت 10 بود و ما 9 و نیم رفتیم

خیلی شلوغ بود از آسانسور که اودیم بیرون  من دیدم همه دارن با تعجب نگام میکنن

به باباییت گفتم تو می دونی چرا اینطوری نگامون می کننسوالیول

همین که اینو گفتم یهو از جام پریدممنتظر

من بدون روسری و مانتو اومده بودم بیرون ساکت

خدا رو شکر زود فهمیدم و دوییدم طرف آسانسور و رفتم بالا تو اتاقنیشخند

یه چیز دیگه که جالب بود واسم همه نگات می کردن و همش می پرسیدن چند ماهشه

وای

خیلی نازه

چه چشمایی داره

اسفند دود کن

اینا رو تو این 10 روز بیشتر از 100 بار شنیدم

و موقع غذا خوردن اصلا آرامش نداشتم

همش دور میز پر بود و من خجالت می کشیدم چیزی بخورم

آقا و خانمی که مسئول چک کردن شماره اتاق بودن تو رو نگه داشتن تا ما راحت باشیم

دیگه می خواستیم بریم که یه خانمی اومد بالا سرم گفت می شه یه لحظه کوچولوت رو بیاری اونجا

دخترم قهر کرده صبحانه نمی خوره میگه می خوام ببینمش و خجالت می کشه بیاد اینجا

فکر کردم الان می رم اونجا و یه دختر کوچولوی 4 یا 5 ساله می بینم

تو همین فکرا بودم که رسیدیم سر میزشون

با تعجب گفتم ایشون و می گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟؟؟سوال

گفت بلهلبخند

گفتم آهـــــــــــــــــــــــاننیشخند

یه دختر خانم حدودا 20 سالهقهقهه

یهو گفت واااااااااااااااای چقدر نازه یول

خلاصه ماجراها بود دخترم.............

تو خیلی خوب مامان بزرگت رو بعد از 2 ماه و 4 روز شناختی

آفرین به هوشت گلمتشویق

تازه تو مدت این 10 روز رقصیدن هم یاد گرفتیقلب

 

 

 

 

 

http://youtu.be/C7txVyaR0xo

اینم ویدیوش تو یوتوب

 

 

چند تا عکـــــــــــــــــــــــــــس

 

 

 

 

 

عزیزم ظاهرا پسر خاله مامی عاشق شما شده

ولی متاسفانه من به فامیل دختر نمی دم هههههههه

 

 

اینم تو هواپیما که داری شیر می خوری گلم

 

عزیزم وقت نکردم 6 ماهگیت رو آپ کنم

7 ماهت رو که ببندی 2 تاش رو با هم واست مینویسم ناز گلم

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس بوس بوس

 

 

 

 


منوي اصلي


آخرين مطالب


آرشيو موضوعي


دوستان


آرشيو مطالب


لينک هاي مفيد


ساير صفحات


آمار سايت


امکانات جانبي