Navigation


RSS



۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ, النا,

دختر نازنینم دیروز اولین واکسنت رو زدی

من نتونستم بمونم و نگاه کنم که چطور درد می کشی

رفتم بیرون, بابایی و مادر بزرگت موندن تو

ولی بازم صدات رو شنیدم و دلم ضعف رفت اون لحظه که وسط گریه صدات بند اومد

دستو پاهام به لرزش افتاده بودن

از خداوند خواستم که هرگز رنگ و بوی درد واقعی رو در آیندت وبزرگسالیت بهت نشون نده که 100ها برابر از این درد سخت ترند و این تنها چیزی بود که اون لحظه از ذهنم عبور کرد

انشاالله


منوي اصلي


آخرين مطالب


آرشيو موضوعي


دوستان


آرشيو مطالب


لينک هاي مفيد


ساير صفحات


آمار سايت


امکانات جانبي