Navigation


RSS



۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ, النا,

دختر گلم 1 هفته پیش که رفته بودیم چمدان بخریم تو فروشگاه یه نفر دیگه هم بود که داشت چمدانها رو نگاه می کرد

اگه گفتی کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟لبخند

آقای دکتر مهربون که تو رو به دنیا آورده بود گلمقلب

واااااااااااااااااااااای که چه حافظه ای دارهتشویق

از دور من و بابایییت رو شناخت و اومد جلو

جالب که حتی اسمم رو هم یادش بود

بعد بهم گفت حامله ای؟؟؟

من با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم نه چطور مگه؟!!!!سوال

گفت وقتی بچه ای که بدونیا میاری انقدر نازه باید هر سال یکی بدنیا بیاری

واااااااااااااااااااااااااای من یکم خجالت کشیدمخجالت

یه کم ذوق کردمبغل

یه کم خندیدمخنده

یه کم سرخ شدمفرشته

خلاصه آخر نفهمیدم چه حسی بهم دست داد نیشخند

چند تا عکس هم باهات گرفت که یادگاری بمونه

اینم عکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

 

 


منوي اصلي


آخرين مطالب


آرشيو موضوعي


دوستان


آرشيو مطالب


لينک هاي مفيد


ساير صفحات


آمار سايت


امکانات جانبي