واکسن

دختر نازنینم دیروز اولین واکسنت رو زدی

من نتونستم بمونم و نگاه کنم که چطور درد می کشی

رفتم بیرون, بابایی و مادر بزرگت موندن تو

ولی بازم صدات رو شنیدم و دلم ضعف رفت اون لحظه که وسط گریه صدات بند اومد

دستو پاهام به لرزش افتاده بودن

از خداوند خواستم که هرگز رنگ و بوی درد واقعی رو در آیندت وبزرگسالیت بهت نشون نده که 100ها برابر از این درد سخت ترند و این تنها چیزی بود که اون لحظه از ذهنم عبور کرد

انشاالله

/ 0 نظر / 22 بازدید